این جا لو رفت !

درخواست حذف این مطلب
توی جلسه دوشنبه که خطر از بیخ گوشم گذشت و نزدیک فاجعه رفتنش پیش بیاد ، یه چیزی ازم خواست و اونم آدرس اینجا بود.بهش دادم و در حالی که می ترسیدم چیز بدی در موردش نگفته باشمولی بابت حقیقت داشتن مطالبش خیالم راحت بود چون از روز اول بنا رو روی صادقانه گفتن و عاشقانه شیدن گذاشته بودم.واقعا آدم معرکه ایهفکر کنم این روزا که من کنترلمو از دست دادم اون بهتر بتونه تصمیم بگیرهازش پرسیدم بهم حسی داری گفت : "نه" فقط در حد معمولی یه مدیرهم ناراحت شدم و هم خوشحال و دروغ چرا بیشتر ناراحت شدم و طبیعی هم هستناراحت چون دوست داشتم یه نیمچه حسی بهم داشته باشه و خوشحال بخاطر اینکه راحت تر میتونه فراموش کنه داستان منودیرش شده بود و ساعت از شش گذشته بودناراحت بودم که چرا ماشین ندارم و باید پیاده بره تا زیر پلهر چند نه تنها بودم و نه ماشین داشتماگه میشد با هم قدم میزدیم تا سید خندان ! چه رویاهایی دارم منفکر نمیکنم پیش بیاد ، سخت گیر و واقع بین وکمی یه دنده س توو این چیزاادرس وبلاگ رو خواست و منم دادم بهش در حالیکه نگران بودم یه کم که دیدش بد نشه بهم بخاطر مطالب احیانا بدنمیدونم که بازم میتونم با همون حس قبلی بنویسم یا نه که ظاهرا تونستم